خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا...

خرید بک لینک

سلام خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا......

ما را در سایت خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: يکشنبه 25 تير 1402 ساعت: 14:42

حنانهٔ مادر، امروز بسیار دلتنگم. دلتنگِ چهرهٔ معصوم و گندمگونت... انگار که دوباره به خوابم آمده باشی و فراموش کرده باشم. از صبح که چشم باز کردم، به یادت، بغضی پنهان در گلو دارم.آخرین بار پنجساله بودی، دستت را گرفته بودم تا با احتیاط از پلههای بلندِ خانهٔ پدربزرگم، پایین بیایی. وارد مطبخ قدیمی شدیم. مادر، عمه و مادربزرگم مشغول طبخ نان بودند، تو را به ایشان معرفی کردم و ایشان را به تو...دلم برای گرمای دستان کوچکت تنگ است. دلم برای چادر مشکی که به سر داشتی تنگ است.همراهِ بیبدیل من، انیسِ روزهای سخت، نابترین حس مادرانگیم! بسیار دلتنگت هستم. خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا......

ما را در سایت خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: يکشنبه 25 تير 1402 ساعت: 14:42

حنانهٔ من؛تمام روزهای نداشتنت را بر دیوارهٔ دوّار سیاهچال دلم چوبخط کشیدهام. تاریک است. نوری نیست. باید بپذیری که حسابش را نداشته باشم. بارها صدایم میکنی؛ ولی میزبان پاسخم نمیمانی. بارها رو برمیگردانم که جوابت را بدهم؛ اما نیستی. بارها صدایت میکنم؛ اما جوابی نمیدهی. بارها هوایت را میکنم؛ اما هوادارم نیستی. نیستی مادر. نیستی.حنانهترین حنانهٔ من،از حدقهٔ چشمان بسیاری خیره نگاهم کردهای. با لبهای کوچک بسیاری به رویم لبخند زدهای. با دستان ریزنقش بسیاری برایم دست تکان دادهای، با قدمهای فرزِ بسیاری به سویم شتافتهای... اما هیچکدام تو نبودی. هیچکدام. پس چه وقت، «بودن» را در آغوشم به صرف مینشینی؟ خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا......

ما را در سایت خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: يکشنبه 25 تير 1402 ساعت: 14:42

امروز خیلی خستهام...دلم یه خواب عمیقِ طولانیِ بدون خوابدیدن میخواد... میفهمی؟ بدون خوابدیدن!من حتی از سر و صدا و هیاهوی داخل خوابهام هم خستهام.ضمناً سنگم اومده پایین. دیگه دعا کنید زودتر دفع بشه. خسته شدم از دستش.خبر خوب اینکه فقط دو هفته مونده : )و خبر بد اینکه فقط دو هفته مونده : (یعنی هم خوشحالم و هم ناراحت... خوشحال از اینکه استراحت میکنم بعد از چند ماه دوندگی و ناراحتم که دیگه قندعسلهام رو نمیبینم... ای بابا... بیخیال دنیا همینه.روز معلم، محمدم زنگ زد : ) نوآموز سال ۹۸، امسال کلاس سومه... هنوز هم بامعرفته. خدا حفظش کنه.  الهی عاقبت بخیری نصیبت تکتکشون.|۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۲_ ساعت ۱۱ و ۲۰ دقیقه شب| خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا......

ما را در سایت خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: جمعه 9 تير 1402 ساعت: 11:34

همۀ معلمها غصۀ بچههاشون رو میخورن؟یه سری ضعف اخلاقی، فرهنگی و عاطفی بچههام خیلی روی دلم سنگینی میکنه، در حد توانم تلاش کردم برای رفعش؛ ولی کوچیکی بیش از حد کلاس، تعداد زیاد بچهها و نامتناسب بودن میز و صندلی بچهها، قدرت مانور رو ازم گرفته و بازدهی رو خیلی کم کرده متأسفانه.عدم مهارت بنیامین برای ارتباط سالم (بدون رشوه دادن به هدف دوست شدن) با دوستهاش و گاهی با من،ضعف روحی یاسین و محمدامین و پذیرفتن شکست در اولین قدم ناتوانی،دروغهای شاخدار امیرمحمد و برداشتن وسایل بقیه در عین داشتن تمکن مالی و تأمین بودن از همه جهت،پیشرفت مورچهوار آرمین علیرغم تلاش فراوان توی خونه،تنبلی بیش از حد آرتین و اینکه به هیچ عنوان برای پایه بالاتر آماده نیست،عصبانیت انفجاری نیما و گاهی حسین و عدم مهارت کنترل خشم و آسیب رسوندن به بقیه یا وسایل اطراف خودشون،و چندین مورد دیگه....برای تکتکشون تا اونجایی که شرایط کلاس اجازه داده وقت گذاشتم؛ ولی خب... حالا که فقط 8 - 9 روز دیگه رسماً کلاس دارم باهاشون، دلم پیششون میمونه و مدام ذهنم درگیر اینه که حالا چی میشه عاقبتشون؟!کِی و چهکسی بهشون این مهارتها رو یاد میده؟حرص و غصهام سر اینه که چرا خانوادهها در درجۀ اول برای رفع ضعفهای خودشون و بعد بچههاشون اصلاً وقت نمیذارن؟در صدد کسب هیچ مهارتی تلاش نمیکنند؟وقتی هم داری بال بال میزنی که مادر محترم برای پرورش بچهات در قدم اول باید با من هماهنگ بشی و دستورالعملها رو اجرا کنی؛ انگار با دیوار حرف میزنی!من میگم اجازه بده یه کم بچه مستقل بشه، دم در باهاش خدافظی کن، خودش بیاد داخل، لازم نیست تا دم در کلاس و تا روی میز کلاسش باهاش بیای... اجازه بده نقاشی درب و داغو خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا......

ما را در سایت خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: جمعه 9 تير 1402 ساعت: 11:34

بعد از شیش ماه زندانی، دو روز آزادی نصیبم شد...دیروز رفتم دفتر مرجعم، بعد از یه محاسبهٔ سرانگشتی، فرمودند خمسی به گردنت نیست! با دهن باز نگاهش کردم و با کاردک خودم رو جمع کردم اومدم بیرون.هعی... دلم گرفت.آدم باید اینقدر درآمد داشته باشه که خمسش میلیاردی بشه : )جذابه نه؟ اللّهم ارزقنا.بعدش هم نشستم توی حرم سیدالکریم و یک ساعت طول کشید تا کل کفارهای به گردنم بود رو حساب کتاب کردم. بخشیش رو  پرداختم و اندکی از ذمّهام خلوت شد.ولی هنوز از فکر ماجرای خمس بیرون نمیام... همش میگم خدا من رو لایق ندونست... هوف!یه مسألهٔ دیگری هم هست که خیلی زیاد فکرم درگیرشه، دعا کنید به جوابش برسم... ممنونم.+ نق و غر نمیزنم؛ ولی باید قبول کرد که هر آدمی نیاز داره هر چند وقت یکبار فقط و فقط مال خودش باشه و کاش والدین، به چشمِ یه طفل ۵ ساله به فرزندِ گندهٔ خود، نگاه نکنند و حق زیست مستقل برای وی قائل باشند و با حربهٔ ایجاد عذاب وجدان همهچیز رو به آدم کوفت نکنند. بچههاتون رو برای خودتون تربیت نکنید، برای خودش و جامعه تربیت کنید. عروسک برقی نیست که!!باتشکر|۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲_ ساعت ۱۲ و ۴۵ دقیقه نیمه شب| خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا......

ما را در سایت خودمانیم کسی جز تو نفهمید مرا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: جمعه 9 تير 1402 ساعت: 11:34

صفحه بندی